خرید بک لینک
> (15 شهریور 88) یه دختر 15 ساله ی دبیرستانی شروع کرد به نوشتن خاطراتش ، براش جالب بود از روزمرگیهاش بنویسه و یک سری دوست مجازی داشته باشه که نوشته هاش رو دنبال میکنن. :)

الان اون دختر دبیرستانی 7 سال بزرگتر شده.هنوز گاهی اوقات به آرشیو میره و خاطرات گذشته و دبیرستان رو میخونه و دلش تنگ میشه برای اون دوران ، اون روزها ، اون دغدغه ها ...

چه زود میگذره عمر آدما .. جه زود فرصتهای زندگی رو از دست میدیم ... :) جه زود بزرگ میشیم .... :(

> امروز انتخاب واحد داشتم، با وجود استرسی که قبل از انتخاب واحد به دلایلی برام به وجود اومد اما خب خداروشکر اتفاق خاصی نیفتاد. هر چند اونجور که میخواستم نشد انتخاب واحد کنم و قرار شد با یکی از بچه ها یکی از کلاسها رو جابه جا کنیم . :)

> دیشب با مامان و بابا رفتیم خونه ی بی بی و دو ساعت رو در کنار هم گذروندیم. :)

> یکشنبه (13 شهریور) خاله ی عزیزم و همسرشون رفتن تهران و 20 ام هم از ایران میرن و باز هم ماییم و دلتنگی .... ان شاء الله سفر خوبی داشته باشن و به سلامت به مقصد برسن. :)

این چند وقت تقریبا هر روز میرفتیم خونه ی مامان بزرگ و خاله و همسرشون رو میدیدیم. :)

جمعه عصر با علی و مهدی و مامان رفتیم پیششون و تا آخرای شب موندیم :). شام هم دست پخت خاله کوچیکه رو خوردیم .:) دست گلش درد نکنه. :*

> سه شنبه (9 شهریور ) رفتم آرایشگاه و موهام رو مرتب کرد و یکم سرشون رو کوتاه کرد ( موخوره شده بودن )

> پنجشنبه شب (10 شهریور) با مامان دوتایی رفتیم پارک مادر و پارک بانوان کمی قدم زدیم ... :)

> اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

برچسب: خوشحالم از داشتنت, نویسنده: کیان امینی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 6:59

صفحه بندی