خرید بک لینک

نمیدونم چرا دل و دماغ نوشتن ندارم . همش می نویسم و پاک میکنم . واقعا کجا رفته اون شور و شوق ۱۰ سال پیشم؟! ذوق میکردم از نوشتن ... لذت میبردم ... اما الان؟!؟!

بعد از اینکه علی دانشگاه قبول شد به دلایلی برای زندگی اومدیم تهران و درگیر خوندن برای ارشد شدم ... کلاس و درس ... تقریبا نزدیک ۸،۹ ماه درگیر بودم. حالا درسته همیشه درس نمیخوندم اما واقعا ذهنم خیلی درگیر بود و اذیت شدم ... بعد هم که کنکور افتاد عقب و کلی گریه و اشک و آه و ... سیل و زلزله و ... اما به لطف خدا و کمکش و دعای عزیزانم انتخاب رشته سومم قبول شدم و الان هم ترم یک ارشدم....

- خیلی اتفاقها توی یک سال گذشته افتاده اما الان دلم میخواد از حالم بگم : خیلی احساس تنهایی بدی میکنم، بیشتر وقتها بی انرژی و بی حوصله ام ... تهران شهریه که میشه خیلی پیشرفت کرد اما حال منو گرفته شاید چون نه فامیلهای نزدیکمون هستن و نه دوستای صمیمی دبیرستانم که خیلی باهاشون جور بودم! البته بعضی از دوستای صمیمی دانشگاهم اینجا دانشگاه های خوب ارشد قبول شدن اما هیچکدومشون رو نمیبینم و برنامه هامون هم تا الان جور نشده که همدیگه رو ببینیم....حال بدیه ... بعضی وقتها فکر میکنم با خودم الان که وارد ۲۶ سالگی شدم باید خیلی پرانرژی تر باشم ولی؟!؟!؟!....بگذریم....

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 17:48

صفحه بندی