ارشد - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:48
نمیدونم چرا دل و دماغ نوشتن ندارم . همش می نویسم و پاک میکنم . واقعا کجا رفته اون شور و شوق ۱۰ سال پیشم؟! ذوق میکردم از نوشتن ... لذت میبردم ... اما الان؟!؟!بعد از اینکه علی دانشگاه قبول شد به دلایلی
دلم تنگ شده بود :) - تاریخ: 1396/12/1 ساعت: 2:00
+بیشتر از یک ساله که ننوشتم.دیگه دنیای وب و وبلاگ نویسی این روزها خیلی کمرنگ شده و همه رفتن سراغ اینستاگرام و تلگرام و واتس آپ و ...دلم برای اینجا تنگ
شروع شد!! - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 19:43
> امروز اولین جلسه ی طرح بود و نرفتم !:))) با وجود اینکه استادش بسی سخت گیره و احتمالا زیر فشار کار دیوونه مون میکنه :(((( راستش نرفتم به چند دلیل از جمله اینکه فکر نمیکردم کلاس تشکیل شه . :||| دیگه آخه سال آخرهههه اما بچه ها هنوز عین ترم اولی هان !!! آخه واقعا برای یه ترم هفتی زشت نیست ؟!؟!!؟ شایدم...
کتاب بخوانیم :) - تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 0:21
> تازگیها خیلی دلم میخواد کتاب بخونم ... استاد عزیز روش تحقیق یک سری کتاب معرفی کرده بود که متاسفانه هیچکدوم رو نتونستم پیدا کنم :| :(جدیدا با اعماق وجودم حس میکنم سطح علمی و دانشم در مورد خیلی چیزها حتی به عبارتی همه چیز، زیر صفره و هیچی نمیدونم به قول سقراط : می دانم که هیچ نمی دانم ... دو جلسه ی ...
شروع شد!! - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 11:26
> امروز اولین جلسه ی طرح بود و نرفتم !:))) با وجود اینکه استادش بسی سخت گیره و احتمالا زیر فشار کار دیوونه مون میکنه :(((( راستش نرفتم به چند دلیل از جمله اینکه فکر نمیکردم کلاس تشکیل شه . :||| دیگه آخه سال آخرهههه اما بچه ها هنوز عین ترم اولی هان !!! آخه واقعا برای یه ترم هفتی زشت نیست ؟!؟!!؟ شایدم...
روز پدر - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:59
> روزت مبارک بابا جونم ، بابای عزیزم ، بابای گلم قربونت برم الهی :* :* :* :x > چهارشنبه با فاطمه رفتیم جشن،بهاره رو دیدیم بعد هم آرزو و اسما و خواهرش اومدن. :) جشنی که با موسیقی زنده و تئاتر و مسابقه و ... چند ساعتی وقتمون رو پر کرد. :) تقریبا اواسط جشن بود بچه های بی سرپرست که حدودا 4-5 ساله بودن ه...
ماهی که گذشت - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:59
> عیدتون مبارک.انشالله نماز و روزه هاتون قبول حق باشه :* :* > بعد از حذف شدن وبلاگم زیاد دل و دماغ نوشتن ندارم،شاید یه جورایی هنوز باورم نشده و با خودم میگم شاید درست شد و خاطراتم برگشت... > نزدیک سه ماهی که نشد بنویسم اتفاقات زیادی افتاده و از آخریش شروع میکنم و بر میگردم به عقب :) : > دیروز ظهر عم...
6 سال - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:59
> تو این مدت که ننوشتم خیلی اتفاقها افتاده. :) اما خب قبل از هر حرف و توضیحی باید بگم دلیل اصلی نوشتنم بعد نزدیک یک ماه، تولد 6 سالگیه وب دوست داشتنیمه :* :)) ( البته برای خودم دوست داشتنیه اون هم بخاطر خاطراتی که اینجا نوشتم. :) ;) ) هر چند نزدیک یک سالش رو بلاگفا نابود کرد و خیلی ناراحت شدم. :( خب...
آخرین روزهای سال 94 - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:59
> اوهه اوهه ... ببین چه گرد و خاکی .... اوهه اوهه ... بیشتر از شش ماهه که ننوشتم ... البته اینجا :) .... خب میدونید بیشتر از یک ماهه اینستا عضو شدم.... تلگرام و انار هم که چند ماهی میشه نصب کردم ... واسه همین کمتر میام به دنیای وب ... البته بلاگفا کمتر از همه جا میام ... دلم رو زد ... چکار کنم ؟؟؟ خ...
سرماخوردگی خر است !! - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:59
> الان سه ، چهار روزی میشه که سرما خوردم :|| یعنی از همون روز آخریکه مشهد بودیم علائمش رو داشتم :|| ... شدم آش نخورده و دهن سوخته ... آخه علی بعد ازینکه با بابا و مهدی رفتن موج های خروشان ، سرما خورد ... من هم احتمال زیاد ازش گرفتم ... :| وگرنه تابستون و سرماخوردگی ؟!؟!؟ بعد سفرم شد بدن درد و تب و س...
خوشحالم از داشتن اینجا ... :) (7 سال) - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:59
> (15 شهریور 88) یه دختر 15 ساله ی دبیرستانی شروع کرد به نوشتن خاطراتش ، براش جالب بود از روزمرگیهاش بنویسه و یک سری دوست مجازی داشته باشه که نوشته هاش رو دنبال میکنن. :) الان اون دختر دبیرستانی 7 سال بزرگتر شده.هنوز گاهی اوقات به آرشیو میره و خاطرات گذشته و دبیرستان رو میخونه و دلش تنگ میشه برای او...

برچسب‌های مرتبط

کتاب بخوانیم پنجم دبستان | کتاب بخوانیم چهارم دبستان | کتاب بخوانیم اول دبستان | کتاب بخوانیم دوم دبستان | کتاب بخوانیم سوم دبستان | کتاب بخوانیم | کتاب بخوانیم ششم ابتدایی | کتاب بخوانیم ششم دبستان | کتاب بخوانیم پنجم | کتاب بخوانیم اول ابتدایی