> تو این مدت که ننوشتم خیلی اتفاقها افتاده. :) اما خب قبل از هر حرف و توضیحی باید بگم دلیل اصلی نوشتنم بعد نزدیک یک ماه، تولد 6 سالگیه وب دوست داشتنیمه :* :)) ( البته برای خودم دوست داشتنیه اون هم بخاطر خاطراتی که اینجا نوشتم. :) ;) ) هر چند نزدیک یک سالش رو بلاگفا نابود کرد و خیلی ناراحت شدم. :(
خب این هم کیک 6 سالگی بودن در بلاگفا و نوشتن خاطراتم :D

> سفرمون به شمال کشور از 18 مرداد (یکشنبه) شروع شد و ده روز طول کشید. دو تا از خاله ها هم همسفرمون شدن. :) خداروشکر واقعا خوب بود و خوش گذشت. :) دست بابا و داداش بزرگه که رانندگی میکردن واقعا درد نکنه .:* :* ( انشاالله توی یک پست جدا در مورد سفر و جاهایی که رفتیم کامل توضیح میدم. :) )
> دوشنبه ( 2 شهریور) رفتیم با بابا گوشی خریدم. :) البته به دلیل کودتایی که توی خونمون شد و داداشا اعتراض کردند تقریبا نصف پول گوشی رو خودم دادم. :))
> سه شنبه صبح ( 3 شهریور) با خاله رفتیم باشگاه.دو ماه بود نرفته بودم. :( خودم رو وزن کردم.45 کیلو و 900 گرم بودم. :(( باز کم شدم :( ساناز ( مربی ) گفت که خیلی به خودت فشار نیار :) منم خیلی فشار نیاوردم هاااااا ولی خب بعدش جاهایی از بدنم که درگیر شده بود درد میکرد :)))) عصرش هم با مامان و دو تا از خاله ها رفتیم بیرون. :)
> چهارشنبه (4 شهریور) هم با 8 نفر از دخترهای ورودیمون(ابی،محیا،زینب،زهرا،سارا،صبا،ایرن،سحر،پری(خواهر زهرا) ) رفتیم فست فود توکا و پیتزا خوردیم . :) بعدش هم رفتیم بستنی شادی.با وجود اینکه خیلی شام خورده بودم ولی شیر انبه سفارش دادم و بعد هم که اومدم خونه در حال انفجار بودم و حالم خوب نبود . :))) قضیه ی سرم فدای شکمم داشت برام به حقیقت می پیوندید :)))
> پنجشنبه عصر ( 5 شهریور) با مامان بزرگ اینا و دو تا از خاله ها رفتیم هفت باغ و تا جمعه عصر اونجا بودیم. :) خداروشکر خوب بود و خوش گذشت. :) :*
> دوشنبه ( 9 شهریور ) با بچه های سال سوم دبیرستان ( مهسا ر،مریم،اسما،هانیه د،ابی،عاطی،فاطمه دری،سارا،فاطمه م،نجمه ق،نجمه م،ساناز و حانیه که آخر اومد) رفتیم مدرسه مون ( دکتر حسابی) و عین اسکلها نشستیم وباهم حرف زدیم ... عکس گرفتیم ... رفتیم طبقه ی بالا ... تو بعضی از کلاسهامون رفتیم ...کلی خاطرات گذشته رو مرور کردیم و خندیدیم ... :)) حالا خوبه نه معلمی بود که مارو بشناسه،نه مدیری،ناظمی،کسی ... البته میگفتن معاونمون خانم باقریه هنوز ولی خودم که ندیدمش . :( معلم حسابانمون هم که خیلی دوست داشتم ببینمش چهارشنبه ها کلاس داشت و مهسای لوس لطف کرد و الکی گفت فکر کنم باشه که برم ... :)) بعد از حدود یکی دو ساعتی که مدرسه بودیم با خط واحد رفتیم آزادی.رفتیم یه جا بستنی و هویج بستنی و تیرامیسو خوردیم. در کل روز خوبی بود و رفتن به مدرسه و دیدن بچه ها خیلی از خاطرات رو برامون زنده کرد. :)
> چهارشنبه (11 شهریور ) با خاله رفتیم رانندگی ثبت نام کردیم و امروز هم با مامان رفتیم معاینه چشم. احتمالا از 28 ام کلاسهای تئوری شروع میشه. :) گرچه دوست داشتم قبل از شروع دانشگاه برم ولی خب ظرفیت تکمیل شده بود و نشد. :(
> هنوز تاریخ انتخاب واحد رو توی سایت دانشگاه نزدن و این واقعا خیلی عصبیم میکنه. :|| اصلا ریختم به هم ... مطمئن نیستم این هفته کلاسها شروع میشه یا نه ... اخه پروژه ی ترم پیش ما هنوز بسته نشده و باید اوایل همین ترم تحویلش بدیم و این نگرانم میکنه. :(
> اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
برچسب: 6 ساله ها,سالن 6,سالي 6,سال 6تایی شدن استقلال,واکسن 6 سالگی,کودک 6 ساله,کودک 6 ساله من,نرگس 6 ساله,پسر 6 ساله,مبحث 6 سال 85,
نویسنده: کیان امینی