روزنوشت های یک دانشجوی هنر

متن مرتبط با «اخرین روز نمایشگاه کتاب سال 94» در سایت روزنوشت های یک دانشجوی هنر نوشته شده است

کتاب بخوانیم :)

  • نیلوبلاگ

    > تازگیها خیلی دلم میخواد کتاب بخونم ... استاد عزیز روش تحقیق یک سری کتاب معرفی کرده بود که متاسفانه هیچکدوم رو نتونستم پیدا کنم :| :(جدیدا با اعماق وجودم حس میکنم سطح علمی و دانشم در مورد خیلی چیزها حتی به عبارتی همه چیز، زیر صفره و هیچی نمیدونمبه قول سقراط : می دانم که هیچ نمی دانم ...دو جلسه ی پیش سر کلاس مبانی نظری ،دکتر در مورد دانشمندهای ایران سوال میپرسید و تقریبا هیچ کس جواب درست و خوبی نمیتونست بده و در حد یه سری چیزهای خیلی کلی بعضی از بچه ها میدونستن ....نمیدونم تقصیر کیه که بیشتر ماها درمورد دانشمندان کشورمون چیز زیادی نمیدونیم و شاید خیلی از ک...

    ادامه مطلب
  • روز پدر

  • نیلوبلاگ

    > روزت مبارک بابا جونم ، بابای عزیزم ، بابای گلم قربونت برم الهی :* :* :* :x> چهارشنبه با فاطمه رفتیم جشن،بهاره رو دیدیم بعد هم آرزو و اسما و خواهرش اومدن. :) جشنی که با موسیقی زنده و تئاتر و مسابقه و ... چند ساعتی وقتمون رو پر کرد. :) تقریبا اواسط جشن بود بچه های بی سرپرست که حدودا 4-5 ساله بودن همراه سرپرست هاشون وارد سالن شدن . وقتی دیدمشون دلم یه جوری شد . دلم میخواست برم بغلشون کنم . :( بعضی هاشون خیلی شیطون بودن و همش بالا و پایین میپریدن . :) وقتی وارد سالن شدن از بس از خودم ابراز احساسات نشون دادم اسما بهم گفت : بچه دوست داری ؟ گفتم : آره :) جشن تا ساعت 10 شب طول کش...

    ادامه مطلب
  • 6 سال

  • نیلوبلاگ

    >تو این مدت که ننوشتم خیلی اتفاقها افتاده. :) اما خب قبل از هرحرف و توضیحیباید بگم دلیل اصلی نوشتنم بعد نزدیک یک ماه، تولد 6 سالگیه وب دوست داشتنیمه :* :)) ( البته برای خودم دوست داشتنیه اون هم بخاطر خاطراتی کهاینجا نوشتم. :);) )هر چند نزدیک یک سالش رو بلاگفا نابود کرد و خیلی ناراحت شدم. :(خب این هم کیک 6 سالگی بودن در بلاگفا و نوشتن خاطراتم:D> سفرمون به شمال کشور از 18 مرداد (یکشنبه) شروع شد وده روز طول کشید. دو تا از خاله ها هم همسفرمون شدن. :) خداروشکر واقعا خوب بود و خوش گذشت. :) دست بابا و داداش بزرگه که رانندگی میکردن واقعا درد نکنه .:* :* ( انشاالله توی یک ...

    ادامه مطلب
  • آخرین روزهای سال 94

  • نیلوبلاگ

    > اوهه اوهه... ببین چه گرد و خاکی .... اوهه اوهه ... بیشتر از شش ماهه که ننوشتم ... البته اینجا :) ....خب میدونید بیشتر از یک ماهه اینستا عضو شدم.... تلگرام و انار هم که چند ماهی میشه نصب کردم ... واسه همین کمتر میام به دنیای وب ... البته بلاگفا کمتر از همه جا میام ... دلم رو زد ... چکار کنم ؟؟؟خیلی وقته دیگه کسی اینجا نمیاد :)میومدم سر میزدم اما حال نوشتن نداشتم .... :)> این آخر سالی داداش بزرگه زیاد حالش خوش نیست .... :( ان شاء الله هر چه زودتر حالش خوب خوب شه .... ان شاء الله ...> دانشگاه هم نزدیک 2 سال دیگه بیشتر نمونده ... دوره ی کارشناسی ... چه زود داره تموم میشه .... انگار همین ...

    ادامه مطلب
  • خوشحالم از داشتن اینجا ... :) (7 سال)

  • نیلوبلاگ

    > (15 شهریور 88)یه دختر 15 ساله ی دبیرستانی شروع کرد به نوشتن خاطراتش ، براش جالب بود از روزمرگیهاش بنویسه و یک سری دوست مجازی داشته باشه که نوشته هاش رو دنبال میکنن. :)الان اون دختر دبیرستانی 7 سال بزرگتر شده.هنوز گاهی اوقات به آرشیو میره و خاطراتگذشته و دبیرستان رو میخونه و دلش تنگ میشه برای اون دوران ، اون روزها ، اون دغدغه ها ...چه زود میگذره عمر آدما .. جه زود فرصتهای زندگی رو از دست میدیم ... :) جه زود بزرگ میشیم .... :(> امروز انتخاب واحد داشتم، با وجود استرسی که قبل از انتخاب واحد به دلایلی برام به وجود اومد اما خب خداروشکر اتفاق خاصی نیفتاد. هر چند اونج...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    کتاب بخوانیم پنجم دبستان | کتاب بخوانیم چهارم دبستان | کتاب بخوانیم اول دبستان | کتاب بخوانیم دوم دبستان | کتاب بخوانیم سوم دبستان | کتاب بخوانیم | کتاب بخوانیم ششم ابتدایی | کتاب بخوانیم ششم دبستان | کتاب بخوانیم پنجم | کتاب بخوانیم اول ابتدایی